تبليغاتX
پرنیان

پرنیان

به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند . جبران خلیل جبران

 

تا قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشان نده

چارلی چاپلین به دخترش گفت:

 تا قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشان نده

هیچگاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمیفهمد گریان مکن

 قلبت را خالی نگاه دار

و اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی فقط یک نفر باشد.

 به او بگو تورا بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم

*زیرا به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز*


+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت16:46توسط sara | |

 

 بهترین لحظات عاشقانه زندگی از نگاه چارلی چاپلین

بهترین لحظات زندگی

(از نگاه چارلی چاپلین)

*****************************

To fall in love

عاشق شدن

***********

 

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

************

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی

هزار تا نامه داری .

************

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی .

************

.به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی .

************

آخرین امتحانت رو پاس کنی .

************

کسی رو که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت

می خواد ببینیش بهت تلفن کنه .

************

توی جیب شلواری که از سال گذشته ازش استفاده

نمی کردی پول پیدا کنی .

************

بطور تصادفی بشنوی که یه نفر داره

از ت تعریف می کنه .

************

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت

می یاره .

************

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی .

************

کسانی رو که دوستشون داری خوشحال ببینی

************

یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره .

************

یادت بیاد که دوستهای احمقت چه کارهای

احمقانه ای کردن و بخندی

و بخندی و…….. باز هم بخندی .

************

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

قدرشون روبدونیم

************

” زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کنی

بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد”

****

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت16:25توسط sara | |


گروه اینترنتی ایران سان

مترسک گفت :

گندم تو گواه باش که مرا برای ترساندن آفریدند ،

وگرنه من تشنه عشق پرنده ای بودم که سهمش

از من گرسنگی بود ......
 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت8:52توسط sara | |

 

وقتی خواستم زندگی کنم رهم را بستند

وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است

وقتی گریستم گفتند بهانه است

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم …

++++++++++

 ( دکتر شریعتی )

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت22:42توسط sara | |


* گالری عکس چشم های زیبا * 

 

نشستم و چشم به جلوه‌هاي زيباي شعله شمع دوختم،

زبانه آبي‌رنگ آن را که گويي هزاران حرف تازه با من داشت مينگريستم

و ميشنودم،

ميسوخت، مي‌گريست، ميگداخت و در برابرم ذوب مي‌شد و هيچ

نمي‌گفت،

اما سراپا گفتن بود...

+نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت19:46توسط sara | |

 

1- يهو نگاه ميکني مي بيني خانوادت که 3 نفر بيشتر نيستن 5 خط موبايل دارن!

2 - واسه همکارت ايميل ميفرستي،در حاليکه ميز بغل دستي تو نشسته !

3 - رابطت با اقوام و دوستاني که ايميل ندارن کمتر و کمتر ميشه تا به حد صفر برسه!

4 - ماشينت رو جلوي در خونه پارک ميکني بعدش با موبايلت زنگ ميزني خونه

که بيان کمک چيزايي رو که خريدي ببرن داخل !

5 - هر آگهي تلويزيوني يه آدرس اينترنتي هم داره !

6 - وقتي خونه رو بدون موبايلت ترک ميکني ، استرس همه وجودت رو ميگيره و

 با سرعت برميگردي که موبايلت رو برداري...، بدون توجه به اينکه حد اقل 10 سال

 از عمرت رو بدون موبايل گذروندي !!!

8 - صبحها قبل از خوردن صبحونه اولين کاري که ميکني سر زدن به اينترنت و

 چک کردن ايميل و فيس بوکته !

9 - الان در حاليکه اين ايميل رو ميخوني، سرت رو تکون ميدي و لبخند ميزني !

10 - اينقدر سرگرم خوندن اين ايميل بودي که حتي متوجه نشدي اين ليست شماره 7 نداره !

11 - الان دوباره برگشتي بالا که چک کني شماره 7 رو داشته يا نه !

12 - من مطمئنم که اگه دوباره برگردي بالا حتماً شماره 7 رو پيداش ميکني،بخاطر اينکه

 خوب بهش توجه نکردي !!

13 - دوباره برميگردي بالا ولي شماره 7 رو پيدا نميکني...، خوب من شوخي کردم ولي

 نشون ميده که تو به خودت هم اعتماد نداري و هرچي بقيه ميگن باور ميکني.
 
جالب بود نه!!!

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت22:3توسط sara | |

از خدا پرسيدم:

خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و

بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است

فقط

اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

·مهم اين نيست که قشنگ باشی ،

قشنگ اين است که مهم باشی!

حتي برای يک نفر

·مهم نيست شير باشی يا آهو

مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کنی

كوچك باش و عاشق...

كه

عشق می داند آئين بزرگ كردنت را

· بگذارعشق خاصيت تو باشد

نه

رابطه خاص تو باکسی

· موفقيت پيش رفتن است

نه

به نقطه ي پايان رسيدن

· فرقى نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران...

زلال كه باشي، آسمان در توست

+نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت11:8توسط sara | |

یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم

بهشت وجهنم چه شکلی هستند؟

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛

 مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که

 روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
 
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر
 
قحطی زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این
 
دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند
 
دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که
 
این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را
 
در دهان خود فرو ببرند…مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
 
خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
 
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.
 
یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
 
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه
 
کافی قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی‌فهمم!
 
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟
 
اینها یاد گرفته‌اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت9:9توسط sara | |

 

قطاري که به مقصد خدا ميرفت لختي در ايستگاه دنيا توقف کرد..

پيامبر رو به جهانيان کرد و گفت:

   مقصد ما خداست

کيست که با ما سفر کند؟

کيست که رنج و  عشق را توامان بخواهد؟

کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟

کيست که...

و قطار همچنان بسوي خدا مي رفت.

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه که قطار ميايستاد کساني سوار و پياده مي شدند.

قطار مي گذشت و سبک تر مي شد زيرا سبکي قانون راه خداست.

قطار به ايستگاه بهشت رسيد.

پيامبر گفت:اينجا بهشت است مسافران بهشتي مي توانند پياده شوند.

اما اينجا ايستگاه آخر نيست.

مسافراني که پياده  شدند بهشتي شدند.

اما اندکي باز هم ماندند و قطار دوباره به راه افتاد.

....و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:

درود بر شما راز همين بود.آن که مرا ميخواهددر ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.

آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد  ديگر نه قطاري بود و نه مسافري...........

 

اين ما ومني جمله ز عقل است و عقال است

در مجلس رندان نه مني هست و نه مايي 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت22:12توسط sara | |

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت23:18توسط sara | |

 

كودك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن،مرغ دريايي آواز خواند، كودك نشنيد.

پس كودك فرياد زد خدايا با من حرف بزن!رعد در آسمان پيچيد ولي كودك گوش نداد،

كودك نگاهي به اطراف كرد و گفت خدايا بگذار ببينمت،ستاره اي درخشيد ولي كودك توجهي نكرد،

فرياد زد خدايا به من معجزه اي نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد!

با نااميدي گريست:خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي،

بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد… ولي كودك پروانه را كنار زد و رفت…..

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت23:11توسط sara | |

 

خدایا تقدیرم را زیبا بنویس.

کمک کن آنچه تو زود خواهی؛

من دیر نخواهم.

و آنچه تو دیر خواهی؛

من زود نخواهم.

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت13:5توسط sara | |

 

لـــــــحظه های کـــــــــاغذی

خسته ام از آرزو ها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزو ها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت17:24توسط sara | |

ای فــــــــــــــــــــردا

مي خوانم و مي ستايمت پر شوراي پرده دل فريب رويا رنگ

مي بوسمت اي سپيده گلگون

اي فردا اي اميد بي نيرنگ

ديري ست كه من پي تو مي پويم

هر سو كه نگاه مي كنم آوخ

غرق است در اشك و خون نگاه من

هر گام كه پيش مي روم برپاست

سر نيزه خون فشان به راه من

وين راه يگانه راه بي برگشت

ره مي سپريم همره اميد

آگاه ز رنج و آشنا با درد

يك مرد اگر به خاك مي افتد

بر مي خيزد به جاي او صد مرد

اين است كه كاروان نمي ماند

آري ز درون اين شب تاريك

اي فردا من سوي تو مي رانم

رنج است و درنگ نيست مي تازم

مرگ است و شكست نيست مي دانم

آبستن فتح ماست اين پيكار

مي دانمت اي سپيده نزديك

اي چشمه تابناك جان افروز

كز اين شب شوم بخت بد فرجام

بر مي آيي شكفته و پيروز

وز آمدن تو زندگي خندان

مي آيي و بر لب تو صد لبخند

مي آيي و در دل تو صد اميد

مي آيي و از فروغ شادي ها

تابنده به دامن تو صد خورشيد

وز بهر تو بازگشته صد آغوش

در سينه گرم توست اي فردا

درمان اميدهاي غم فرسود

در دامن پاك توست اي فردا

پايان شكنجه هاي خون آلود

اي فردا اي اميد بي نيرنگ

 

 

 reis539ue5.jpg

 


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت21:10توسط sara | |

 

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد:
 
 مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح
 
 كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه
 
تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.
 
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن
 
جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتوده
 
ا و طرح‌هايي برداشت.
 
 سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز
 
 براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم
 
به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس
 
 از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت.
 
 به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي
 
 براي طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است،
 
 به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع،
 
داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره
 
نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
 
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود،
 
 چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از
 
 شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام» 
 
داوينچي با تعجب پرسيد: «کي؟» 
 
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم.
 
موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي
 
 داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم»
 
 
 
 
 
 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت19:39توسط sara | |